بازیگری
من جلوی دوربین بزرگ شدم — فیلم، تلویزیون، نمایش رادیویی و تولیدات خودم.
مشاهده در IMDb →
2023
2021
2020
2019
2018
2017
2016
ab 2015
- معنای دوستی(What Friendship Is)
بیشتر بخوانید
What Friendship Is از یک دورهای درآمد که در طول تحصیل جلوههای ویژه (Visual Effects) در Pixel Vision در کلن گذراندم. یک دورهٔ ادیت بود و تکلیف این بود که یک فیلم کوتاه بسازیم که یک مطالعهٔ کوچک را روایت کند. چون یک بریف مشخص وجود داشت، کل چیز را با دو همدورهای نوشتم.
از یک دوستی که آنموقع از Filmpool میشناختم پرسیدم آیا میخواهد آن را فیلمبرداری کند؛ خودم هم در آن بازی کردم، و یک دوست از Köln 50667 هم یک نقش گرفت. Fabian، فیلمبردار، یک فیلتر Black Mist جدید داشت، و از این فرصت استفاده کردیم تا فیلم کوتاه را با آن بگیریم و آن حسوحال را امتحان کنیم. در آپارتمانهای همدورهایهایمان و در گورستان Melaten در کلن فیلمبرداری کردیم.
موضوع دادهشده «دوستی» بود. یکی از همدورهایهایم پیش از شروع دوره یک افسردگی شدید را پشت سر گذاشته بود. او دربارهٔ آنچه از سر گذرانده بود برایمان تعریف کرد، و اینکه یکی از دوستانش به زندگی خودش پایان داده بود، که او را خیلی به پایین کشیده بود. حرف زدن آنموقع خیلی کمکش کرد تا راهش را از آن بیرون پیدا کند. ایده این بود که منتقل کنیم گاهی چقدر تمام وقتت را با کسی میگذرانی — دور هم میگردید، میخندید — و اصلاً متوجه نمیشوی که پشت آن ممکن است کسی کاملاً در حال فروپاشی باشد. اینکه یک نقاب است، و اینکه آن آدم در هر لحظه ترجیح میدهد از پل بپرد و به همهچیز پایان دهد. اینکه مدام دارو و مواد مصرف میکند فقط تا در موقعیتهای اجتماعی دوام بیاورد و عادی بهنظر برسد.
از نظر ظاهری، کل چیز قرار بود مثل یک خاطرهٔ کوتاه و لرزان حس شود — با فاصله، هم ثبت زیبایی از آن دوره و هم، صرفاً از نظر زیباییشناسی، یکی از پروژههای موردعلاقهام.
تیتراژفیلم کوتاه · چالش آخر هفته در PIXLVSN Academy Cologne · دربارهی خاطره، از دستدادن و ارتباط
- Sonntagmorgen in Köln
بیشتر بخوانید
Sonntagmorgen in Köln (یکشنبهصبح در کلن) اولین فیلم کوتاه درستوحسابی و کمی بلندتریست که با Sony A7S ای که آنموقع خریده بودم گرفتم. کل قضیه از یک چالش فیلم کوتاه درآمد که برای خودم گذاشته بودم: ده گزینه برای ژانر، موضوع و ویژگی شخصیتی نوشته بودم و بعد یکی را از هر دسته بهطور تصادفی کشیدم. ژانر ماجراجویی بود، موضوع دوستی و ویژگی شخصیتی «درونگرا». بر اساس این، Sonntagmorgen in Köln را بهعنوان فیلمنامه نوشتم.
فیلم صرفاً حالوهوای آن دوره را منعکس میکند. همهٔ بازیگرها آنموقع جلوی یا پشت دوربین در Köln 50667 کار میکردند. و این تقریباً همان چیزی بود که یکشنبهصبحهای ما، بعد از شبهای طولانی کلابرفتنِ شنبهشب، حسش داشت. زنها و الکل همیشه مشکل بودند، درحالیکه مدام در یک آشفتگی خودساخته گیر میافتادیم. این هم بازتابی از دوران من بهعنوان پرومتر مهمانی در Ringe و اطراف Zülpicher Platz در کلن است.
در آن سالهای جوانی، من و دوستانم همیشه این میل نوجوانی را داشتیم که یواشکی وارد سایتهای ساختوساز محصورشده شویم و از جرثقیلهایشان بالا برویم. روز اول فیلمبرداری واقعاً میخواستیم دقیقاً همین کار را بکنیم: ساعت پنج صبح روی پشتبام یک سایت ساختمانی رفتیم و میخواستیم فیلمبرداری را شروع کنیم. بعد پلیس بالا آمد و با گیجی زیاد به ما نگاه کرد. بعد از اینکه وضعیت فیلم کوتاه را توضیح دادیم، مؤدبانه از ما خواستند در آن سایت فیلمبرداری نکنیم و گفتند همسایهها از نگرانی به پلیس زنگ زده بودند — فکر میکردند شاید ما مواد مصرف کردهایم و میخواهیم از پشتبام بپریم... با فاصله خیلی خندهدار است. در عوض، به یک سایت پارکینگ طبقاتی نیمهساخته رفتیم و صحنهٔ آخر با پلیس را استعارهای با یک کارگر ساختمانی که ما را دنبال میکند جایگزین کردیم. یک درون DJI 3 هم خریده بودم و برای اولینبار پروازش دادم — مخفیانه و واقعاً برخلاف مقررات — در Rudolfplatz و بالای Zülpicher Platz، هر دو بار عرق سرد میکردم و از خودم میپرسیدم چرا لعنتی دوباره دارم شانسم را امتحان میکنم. آنموقع دیجیآیها هنوز خیلی لرزان بودند و اصلاً قابلیت تشخیص خودکار نداشتند، پس یک باد کوچک بهراحتی میتوانست آنها را به ساختمانها بکوباند. اما یکجوری، مثل همیشه، همهچیز درست شد و همهٔ صحنهها را گرفتیم.
آنموقع از خودم خیلی ناراضی بودم. از آن آستانهای گذشته بودم که فکر میکردم همهچیز دربارهٔ فیلمسازی را میدانم. از این فیلم به بعد، برای اولینبار بعد از تمامکردن یک پروژه، اعتمادبهنفسم به تواناییهایم بهعنوان کارگردان بلندداستانی بهجای بالا رفتن، پایین رفت. خیلی خودانتقادگر بودم و در همهچیز فقط اشتباه میدیدم. وقتی امروز به گذشته نگاه میکنم و شرایط را در نظر میگیرم، فکر میکنم واقعاً ثبت خوبی از آن دوره بود. و خیلی خوشحالم که این فیلمها را دارم و بیشتر و بیشتر میفهمم که این داستانها مثل خلاصهای از آن فصلهای زندگیام بودند. الان این فیلمها را تماشا میکنم و شرایط و احساسات آنموقع را واضح به یاد میآورم، و فقط باید لبخند بزنم. فیلمی که ده سال بعد به من یادآوری میکند چرا شروع کردم.
تیتراژفیلم کوتاه · کارگردانی: Heinrich Berger · تهیهکننده: Aaron Rufer
- دیوانه و همجنسگرا(Mad & Gay)
بیشتر بخوانید
Mad and Gay، میشود گفت، اولین فیلم کوتاه واقعیام بود — کاری که واقعاً از اول تا آخر خودم دنبالش کردم: مراقبش بودم، ساختمش، اتفاق افتادنش را رقم زدم. آنموقع در Köln 50667 بازی میکردم و قبلاً چند کلیپ کوچک با بازیگرهای دیگر ساخته بودم، و در وقت آزادم یک فیلمنامه نوشته بودم. فقط میخواستم یک اکشن کوتاه بسازم، با الهام از The Good, the Bad and the Ugly، و آن را به یکجور بازی با کلمات تبدیل کنم. تقریباً همزمان، Köln 50667 مدام من را در نقش گی کست میکرد — و کلاً همهٔ ما بازیگرها را در نقشهای خاصی تایپکست میکرد. قضیه این بود: چون Köln 50667 یک سریال ریالیتی بود، مردم بیرون در خیابان همیشه فکر میکردند ما دقیقاً مثل کاراکترهایمان هستیم، و ما هم واقعاً در کلن زندگی میکردیم. از یک طرف این کمی روی اعصابمان بود؛ از طرف دیگر، فکر میکردیم خندهدار است که همه اینقدر جدی میگیرند، که ما ظاهراً دقیقاً مثل خود سریال هستیم. در کلیپها و میمهایی که قبلاً ساخته بودیم، بیشتر طرف خندهدار بودیم، و Mad and Gay تلاشی بود برای ترکیب این دو — میمهای خندهدار و واقعاً چیزی را واقعی فیلمبرداری کردن، یک فیلم کوتاه درستوحسابی.
فقط از بودن دور Filmpool و روی آن ستها، چیزهای زیادی دربارهٔ تولید یاد گرفته بودم — دربارهٔ دستیاری کارگردانی، برنامهٔ فیلمبرداری، همهٔ چیزهایی که واقعاً لازم داری، لباس، اکسسوری، اینکه باید آدمها را سازماندهی کنی و بقیهاش را هم جور کنی. فیلمنامه را با همهٔ نقشها و همهٔ افراد درگیر از قبل در ذهنم نوشته بودم. آنموقع در موقعیت ممتازی بودم که تمام روز اطرافم پر از بازیگر بود، آدمهایی که تمام روز هم اجرا میکردند و آماده بودند چیزی بازی کنند. پس با حقوق Köln 50667ام با بچهها به Primark رفتم و برای همه یک لباس خریدم. خیلی از دوستانم اسلحههای ایرسافت و اسباببازی داشتند، چند چیز قرض گرفتم، و حتی مخصوصاً یک خفهکن اسلحه خریدم.
برای من این یکجور دومین تلاش بود، بعد از اولین فیلم کوتاهم واقعی که در ۱۲سالگی با دوستان ساخته بودم — جایی که قبلاً افکتهای شلیک گلوله و خون داشتیم — و این اساساً شش سال بعد بود. یک Canon 7D داشتم و آنموقع یک Canon EOS 50D هم گرفتم، چون همان سنسور 7D را داشت بهعلاوهٔ قابلیتهای ویدیو، و اینطوری برای اولینبار با دو دوربین همزمان فیلمبرداری کردم — دوباره با الهام از Köln 50667، جایی که همیشه با دو تیم دوربین فیلمبرداری میکردند. واقعاً خودمان صدا را انجام دادیم، کمی حرکت دوربین، و همزمان خودم هم در آن بازی میکردم. ما نسل یوتیوب بودیم، بالاخره، و همهچیز را خودمان انجام میدادیم: بازی، فیلمبرداری، نوشتن.
Jeremy Grube و Danny Littke آنموقع در یک خط داستانی متفاوت از ما در Köln 50667 بودند — این دو همزمان پخش و فیلمبرداری میشدند. چند هفته قبل برای اولینبار با هم فیلمبرداری کرده بودیم، وقتی خط داستانی مدرسه و خط داستانی گروه دوستان آنها با هم تلاقی کرد؛ خوب کنار هم آمدیم، و بعد آنها هم آماده شدند بپیوندند. به یک سالن کارخانهٔ دورافتاده در کلن-دویتس رفتیم و با کل تیم واردش شدیم. برادر کوچکترم آنجا بود، Giuseppe، یک دوست مدرسهای، و Ulrich Däniken کمکم کرد — قبلاً با او ویدیوهای زیادی ساخته بودم. یکی از دوستان درون خودش را ساخته بود، اولین DJI 2، و اولین GoPro را رویش سوار کرده بود، پس واقعاً نماهای هوایی گرفتیم؛ چند نفر دیگر و خودم هم GoPro داشتیم و فکر میکنم حتی یکی را از Filmpool قرض گرفتم. اینطوری برای اولینبار نماهای ماشین گرفتم و سعی کردم کمی از کلن را ثبت کنم.
واقعاً چیزهای زیادی در آن شرکت تولید جذب کردم و بعد بلافاصله آن را به آزمایش گذاشتم — و فقط لذتبخش بود. حدود سه روز فیلمبرداری کردیم، در خانهٔ والدین Gianni و در آن سالن کارخانه؛ گاهی ساعت پنج صبح یواشکی وارد سالن میشدیم و بعد باید همان بعدازظهر برای Köln 50667 فیلمبرداری میکردیم. بعد بیش از یک هفته در اتاقم آن را ادیت کردم و برای اولینبار با حقوحقوق موسیقی سروکار پیدا کردم — سعی کردم حقوقش را بگیرم تا مشکل کپیرایتی در یوتیوب پیش نیاید. آنموقع چیزی حدود ۲۵٬۰۰۰ تا ۳۰٬۰۰۰ بازدید گرفتیم، که برای ما عظیم بود، و هنوز هم پروژهایست که به آن افتخار میکنم. Chris، که بهعنوان سیاهیلشکر در Köln 50667 شروع کرد و بعد بیشتر و بیشتر در پروژههای من نقش گرفت، هم در آن بود. بعد از آن حس کردم همه دور و برم کمی بیشتر جدیام گرفتند. برای من این هم دربارهٔ این ایده بود که حقیقت چیست — در Köln 50667 این همیشه موضوع بود. از خودم دربارهٔ آن پرسیده بودم و فکر کرده بودم: بیخیال، اینقدر بزرگش نکن. تا این جمله: بچهها، ما بازیگرهای واقعی هستیم، میخواهیم ثابت کنیم بازیگر واقعیایم، کارهایی میکنیم که دیگران نمیکنند، جرأت میکنیم چیزهایی را امتحان کنیم، ما نسل جدید هستیم. این، فکر میکنم، اولین جرقه بود که میشد دید اوضاع به کجا میرود. امروز که به آن نگاه میکنم، فکر میکنم واقعاً یک نقطهٔ عطف بود — از جمله از نظر سطح مهارت.
تیتراژفیلم کوتاه · کارگردانی: Heinrich Berger · تهیهکننده: Stefan Bergerفیلم کوتاهصحنههای حذفیتریلر
- HBTalk
بیشتر بخوانید
#1 · Paul Bittmannدانشگاه، کووید و بیتکوین#2 · Johannes WilhelmGameStop، Dogecoin، WallStreetBets و بلاکچین#3 · Peter Müschenنژادپرستی ضدآسیایی، جاودانگی و کمی فلسفه و سیاست#4 · Niclas Olkerتحصیل پزشکی، نهالستان، Tinder و کمی فلسفه#5 · Tobias Schäferبازیگری، فیلم بهطور کلی و کمی دربارهی زندگی#6 · David Wingenbachهنر، هیمالیا، استعداد و معنای معلم بودن#7 · Deniz Freireبار تاپاس، هنرمند VFX، تصادف موتورسیکلت، ادارهی مالیات و کلی خنده#8 · Mostafa Abdelsalamیادگیری زبان آلمانی، اسلام، افسردگی و باشگاه - Podcast im Co-Working-Space Raum
بیشتر بخوانید
قسمت 1قسمت 2
- Mercedes-Benz — „Hello Shaper“
بیشتر بخوانید
- Forever Club
نمایش رادیویی معمایی WDR در یک مدرسهی شبانهروزی در Bavaria — صداپیشگی نقش Alek را بر عهده دارم.
بیشتر بخوانید
Forever Club اولین رادیوپلیای بود که توانستم بازی کنم، و همزمان دومین نقش اصلیای که تا بهحال بازی کردهام. یکی از زیباترین پروژهها، جایی که خیلی چیزها یاد گرفتم، در برلین ضبط شد. تهیهکننده، فیلمنامهنویس، کارگردان و نیروی محرک پشت آن، Jette Volland، کاملاً تصادفی من را در تحقیقات کستینگ کشف کرد. آنموقع اولین پادکست کوچکم را شروع کرده بودم، همراه یک نیمهآسیایی دیگر که او هم Peter نام داشت، و این خیلی خندهدار بود: او، فکر میکنم، نیمه فیلیپینی و نیمه آلمانی بود، و من نیمه کرهای و نیمه آلمانیام، او Peter نام داشت و من Heinrich. پادکست دربارهٔ نژادپرستی ضد آسیایی بود. فقط چند صد کلیک داشت، اما لینک آژانس و پروفایل بازیگریام را زیرش گذاشته بودم. او دید که قبلاً چند چیز فیلمبرداری کردهام و از طریق آژانس برای یک کستینگ درخواستم کرد. قرار بود یک نمونهٔ صوتی بفرستم، اولین کستینگ صوتیام، که در آن چند بخش از فیلمنامه را با نسخههای مختلف میخواندم. او واقعاً خوشش آمد. نقش بهعنوان آسیایی نوشته شده بود، یعنی یک نیمه یا تمام آسیایی که در آلمان بزرگ شده، و این مهم بود: با اینکه یک رادیوپلی بود، ایده این بود که آن را با کاراکترها و نقشهای متناسب بازاریابی کنند، چون در بلندمدت ممکن بود واقعاً آن را به یک سریال با فیلم و ویدیو تبدیل کنند. برای همین بعدها هم یک Moodtape ضبط کردم.
اما اول برگردیم به رادیوپلی. با او تلفنی حرف زده بودم، و آنموقع هنوز در بخش توسعهٔ Filmpool کار میکردم. او واقعاً تشویقم کرد، چون کمی مطمئن نبودم، تا حدی بهخاطر Tatort، جایی که صدایم عوض شده بود. شک داشتم که اصلاً برای یک نقش رادیوپلیِ گفتاری مناسب باشم، چون کمکم برایم خیلی روشن میشد که لهجهٔ کلنیِ نامفهوم شدیدی دارم. اما او اعتمادبهنفس زیادی به من داد، گفت این کاملاً مزخرف است، اینکه به من ایمان دارد و میتوانم از پسش بربیایم. پس قبول کردم و چندبار به برلین سفر کردم، پروژهٔ طولانیتری بود. حدود یک تا یکونیم هفته در برلین فیلمبرداری کردیم و بعدها چند چیز و قسمت دیگر هم ضبط کردیم. آنجا توانستم این تیم بازیگری فوقالعاده باحال را ملاقات کنم، با Mercedes، Jonas، Anuthida و Polly. واقعاً باورنکردنی بود، و آنموقع هم مضطرب بودم: Anuthida در Germany's Next Topmodel بود، Mercedes Müller از قبل بازیگر خیلی موفقی بود، و Jonas Ems یکی از موفقترین یوتیوبرها بود و تا امروز هم هست. کل تیم فوقالعاده بود. تا آنموقع واقعاً متوجه نبودم که صدا اینقدر حرفهٔ شدیدی است، و برای اولینبار توانستم ادیتورها و صداگذارهای واقعاً بااستعداد را ملاقات کنم. در یک استودیوی صدای زیبا در برلین ضبط کردیم که یک سالن کنسرت هم داشت، جایی که در وقت استراحتها توانستم مدام پیانوی گِرَند بزنم. Jonas و بقیه واقعاً من را پذیرفتند، اهل برلین بودند و شهر را نشانم دادند؛ Mercedes من را با دوستانش آشنا کرد، و شبها در کلابها میگشتیم. Jette و Simon خیلی خوب مراقبمان بودند و همهچیز را عالی پیش بردند.
واقعاً پروژهٔ زیبایی است. از طریق Jonas کمی با صحنهٔ یوتیوبرهای برلین آشنا شدم؛ او خودش یک یوتیوبر بود که واقعاً فیلم میساخت، او هم اهل کلن بود و به مدرسهای همسایه رفته بود، دقیقاً مثل هم بودیم، فقط او به برلین نقلمکان کرده بود. همهچیز فوقالعاده الهامبخش بود. Anuthida در واقع تایلندی بود که در آلمان بزرگ شده بود، و چون من از طریق Muay Thai این ارتباط را با تایلند داشتم، واقعاً جفتوجور شد. نقش خواهر و برادر بازی کردیم، و شیمیمان خیلی خوب کار کرد؛ او بعدها هم به تایلند نقلمکان کرد. پس بله، دوباره شانس آورده بودم، در آن دوره ساده شانس آورده بودم.
و باز هم معلوم شد که کمی نامفهوم صحبت میکنم. اینبار، اما، وقت زیادی بود، و تولید یک مربی گفتار برایم گذاشت. هر صبح جلسات گفتارم را با تمرین داشتم، و برای اولینبار واقعاً به تلفظ، تنفس و بقیهاش توجه کردم. حتی هزینهٔ آن تمرین را هم برایم پرداخت کردند، و بلافاصله دوباره در صدا نمایان شد و اعتمادبهنفس خیلی بیشتری به من داد، واقعاً تمرین کردن انتقال احساسات و ایدهها با صدایم و کمی دیدن اینکه مسیر به کجا میرود. پروژهٔ زیبایی. چند ماه بعد، چون پروژه استقبال خوبی گرفت، بودجهای برای یک Moodtape از Forever Club آزاد شد. صرفاً از نظر تصویر و ست، بالاترین سطحی بود که تا آنموقع تجربه کرده بودم، از نظر آمادهسازی، طراحی صحنه، نور، رنگ و بقیهاش: زیبا فیلمبرداریشده، یک سطح کاملاً جدید. میشد فهمید که Jette در HFF، مدرسهٔ فیلم مونیخ، درس خوانده. همه برایم یک الگو بودند، چون برلین برایم شهر بزرگ و شدیدی بود و حس میکردم یک بچهروستایی از کلنام، و همهشان واقعاً به مدرسهٔ فیلم رفته بودند، همه فوقالعاده موفق. هم مبهوت بودم و هم مرعوب، و کلی ناامنی هم داشتم، اما با فاصله دوباره یکی از اوج لحظهها بود.
آنموقع، اما، خیلی در شک با خودم بودم، رابطهام کمکم داشت از هم میپاشید، و دانشگاهم داشت به پایان میرسید. کمی بعد از تحصیلاتم همهچیز را کنار گذاشتم و اول به تایلند رفتم. به همین خاطر هم فصل دوم را بازی نکردم، چون در آن لحظه خیلی گیج بودم و اصلاً نمیدانستم واقعاً چه میخواهم. هوش مصنوعی تازه بیرون آمده بود، تازه لیسانس علوم کامپیوترم را تمام کرده بودم، و این حس را داشتم که وقتم را تلف کردهام و هوش مصنوعی جایگزینم میشود، اینکه هوش مصنوعی حالا حتی میتواند چیزی مثل یک رادیوپلی را هم به عهده بگیرد، همهچیز تقلیلیافته به نتیجه بهجای مسیر. امروز فصل دومی وجود دارد، اما بدون من است و، فکر میکنم، بدون بقیهٔ بازیگرها هم، هرچند هنوز با Mercedes Müller. و این تا امروز آخرین پروژهایست که انجام دادهام. بعد از آن حتی آژانسم را هم ترک کردم، چون به خودم گفته بودم فعلاً واقعاً دلم بازیگری نمیخواهد، پس یک وقفه. بعد به تایلند رفتم، خیلی Muay Thai مبارزه کردم و چیزهای دیگر را امتحان کردم. و حالا این آخرین قطعهایست که رویش تأمل میکنم، همانکه دارم افکارم را دربارهٔ آن مینویسم، و در این کار میبینم: وای، در واقع مسیر برایم هموار شده بود، در واقع مثل یک آخرین دور تمرینی بود که در آن توانستم خیلی از ضعفهایم را دربارهٔ گفتار، احساسات و بیانم صاف کنم. و در واقع الان دیگر وقتش است که کل قضیه را جدی بگیرم، تا آخرش پیش ببرم، پشتش بایستم و نگذارم دیگران من را دچار ناامنی کنند. خیلی خیلی خوشحال و سپاسگزارم که توانستم دوباره روی این تأمل کنم. و صادقانه، از ته دل، فکر نمیکنم این فصل بسته شده باشد، اما ببینیم. Forever Club، اولین رادیوپلیای که در آن توانستم نقش اصلی بازی کنم.
Mica هفده سال دارد و برای اینکه بالاخره با زندگی کنار بیاید به یک مدرسهٔ شبانهروزی در باواریا فرستاده میشود. چهار دوست جدید در حل مشکلاتش کمکش میکنند. چیزی که Mica نمیداند: آنها مردهاند. آنها در یک تصادف رانندگی مردهاند، و فقط Mica میتواند به آنها کمک کند بفهمند مقصر کیست.
بر اساس سریال صوتی «Forever Club» از WDR (Westdeutscher Rundfunk).
نوشته، کارگردانی و تهیهشده توسط Jette Volland مدیر فیلمبرداری: Holger Jungnickel دستیار اول کارگردان و تهیهکننده: Simon Schneller طراح تولید: Josef Brandl تدوینگر: Ascanius Böttger موسیقی اصلی: Edwin Rosen
بازیگران — Mica: Mercedes Müller · Alek: Heinrich Berger · Bibi: Anuthida Ploypetch · Mike: Jonas Ems · Kat: Polly Roche
عوامل (گزیده): دستیار اول دوربین Michael Schneider · دستیار دوم دوربین Dung Ngoc Pham · گافر Björn-Lennart Hübscher · طراحی هنری Celina Hollaender، Denise Meinholz، Fia Bartesch · صدا Leo Aderhold، Bastian Wilhelmy · گریم Alla Leonova، Malina Koch · طراحی صدا و دوبله مجدد Larissa Kischk · رنگگردانی Panoptimo GmbH (Markus Baburske) · تجهیزات دوربین Vantage Film GmbH.
© 2023 Junique Productions GmbH. برای Jack (بهترین پسر، برای همیشه).
تیتراژپادکست نمایش رادیویی معمایی · 20 قسمت · WDR / ARD Audiothek · شروع پخش: 17 Nov 2022تهیهکننده: WDR · کارگردانی و نویسندگی: Jette Vollandبا حضور Mercedes Müller، Jonas Ems، Anuthida Ploypetch، Polly Roche، Jördis Triebelبلوغ و نوجوانی · معمایی · مدرسهی شبانهروزی در Bavaria · اقتباس تلویزیونی: Junique Productions (2023)
مود-تیپ — پس از فصل 1 ساخته شد تا این اثر به یک سریال تلویزیونی واقعی تبدیل شود.
-
بیشتر بخوانید
Krass Abschlussklasse بزرگترین پروژهای بود که تا الان بهعنوان بازیگر انجام دادهام، و همچنین تنها پروژهٔ واقعیای که در آن نقش اصلی را جلوی دوربین در طول قسمتهای زیادی بازی کردم. مثل همیشه، یک شانس بزرگ بود: وقتی درخواست رسید، در بالی بودم، ماه قبلش را در تایلند صرف تمرین ورزشهای رزمی کرده بودم، خیلی موجسواری میکردم و کلاً در حرکت بودم. یک ای-کستینگ گرفتم، آن را همراه یک دوست که او هم در بالی بود ضبط کردم و بلافاصله جواب گرفتم که برای پایلوت انتخاب شدهام — چون اول یک پایلوت فیلمبرداری کردیم. تازه از Pixel Vision انصراف داده بودم و فکر کردم: چه چیزی برای از دست دادن دارم؟
پایلوت را در کلن فیلمبرداری کردیم، و این هم دوباره باحال بود، چون معلوم شد یکی از تهیهکنندهها قبلاً فیلمبردار Köln 50667 بوده و آدمهای زیادی دور و بر آن ست را میشناخته. فیلمبردار با یک دوست مستقل شده بود و آنموقع One Shot UG را تأسیس کرده بودند؛ کل قضیه با Tresor TV پیش میرفت. پایلوت خیلی خوب جواب داد، و بعدش تولید کل سریال خیلی زود شروع شد. بازیگرهای جدیدی انتخاب شدند که اصلاً در پایلوت نبودند. من واقعاً نقش اصلی داشتم، یک فیلمنامهٔ درستوحسابی وجود داشت، و چند ماه فیلمبرداری کردیم.
برای من اولینباری بود که بیشتر صحنهبهصحنه ضبط میکردیم — با یک فیلمنامهٔ واقعی، بهقولمعروف، چون در کلن همیشه بیشتر یک راهنما بود برای اینکه یک صحنه به کجا برود. اینجا همهچیز را یکجا فیلمبرداری کردیم، نه مثل کلن با چند تیم همزمان، هر روز. یک داستان خودبسته بود، و به همین خاطر هم اولینباری بود که واقعاً روی یک ست برای مدت طولانیتری کار کردم، هر روز دیالوگ حفظ میکردم و خیلی با لباس بازی میکردم. بیشتر پشت صحنه را دیدم، بیشتر دربارهٔ RTL یاد گرفتم، اینکه با شبکهها چطور کار میشود، یک سریال چطور فروخته میشود، چطور تست میشود، تأمین مالی چطور جور میشود. زیاد در استودیو و با فیلمبردارها وقت گذراندم. در کل خیلی سختتر بود: در کلن هم خیلی بازی میکردم، ولی بخش زیادی از آن به خودم نزدیکتر بود — بهعنوان بازیگر همیشه چیزی از خودت میآوری، راه دیگری نیست. اما در کلن، بهقولمعروف، راحتتر بود، چون نقشها از قبل طوری نوشته شده بودند که با ویژگیهای شخصیتی خودت جور دربیایند. در Krass Abschlussklasse برای من شخصاً کاملاً تصادفی بود — داستان کاملاً بدون در نظر گرفتن من نوشته شده بود. واقعاً واردش شدن، در نقش ماندن و در هر صحنه برای خودم روشن کردن که در چه بافت احساسی یا مرحلهای از رابطه هستیم، یکی از شدیدترین و سختترین تجربههایی بود که داشتهام.
در نهایت این پروژهای بود که کمی توجه بیشتری در محافل مختلف شبکهای برایم آورد، و با فاصله، اثبات این بود که من فقط یک «اجراکننده» نیستم. این همیشه یک قضیه با Köln 50667 بود: وقتی آنموقع شروع کردم، همه به من میگفتند صورتم را میسوزانم و بعدش دیگر نمیتوانم کاری بکنم. خودم هیچوقت واقعاً هدف بزرگی برای تبدیلشدن به بزرگترین بازیگر نداشتم — بازی میکردم چون فیلم برایم جذاب بود و میخواستم بدانم بازیگری چطور کار میکند. و در واقع اینطور نیست که صورتت را اینطوری خراب کنی؛ برعکس، کجای دیگر اینقدر تجربهٔ بازی زنده و ست به دست میآوری؟ سریال متأسفانه فصل دوم نگرفت چون بازخورد آنقدرها خوب نبود. آنموقع برنامهای بهنام Krass Schule همزمان در RTL II پخش میشد و سریال ما در واقع فقط Abschlussklasse نام داشت — بعد RTL تصمیم گرفت «Krass» را جلویش بگذارد تا برندینگ را با Krass Schule هماهنگ کند. با فاصله احتمالاً از نظر بازاریابی خیلی هوشمندانه نبود، اما من کی باشم که قضاوت کنم. اساساً واقعاً پروژهٔ فوقالعادهای بود. آنموقع تازه داشت ممکن میشد با دوربینهای فولفریم مقرونبهصرفه با کیفیت خیلی بالا ضبط کرد، اساساً از همان اول با دو دوربین، و از نظر کیفیت Krass Abschlussklasse ساده خیلی تازهتر از همهٔ فرمتهای آلمانی دیگر آن دوره بهنظر میرسید — که احتمالاً خیلیها را هم گیج کرد. تا امروز نمیدانم واقعاً به چه چیزی برمیگشت.
احتمالاً با فاصله من را به Tatort رساند — بهعنوان بازیگر هیچوقت واقعاً این را مطمئن نمیدانی. وقتی سریال پخش میشد، تازه شروع کرده بودم علوم کامپیوتر بخوانم و واقعاً خیلی درونگرا بودم. بازیگری همیشه برایم راهی هم بود برای بیرون آمدن از پیلهٔ خودم، جرأت کردن به انجام کاری و بودن دور آدمها، چون واقعاً همیشه همان بچهٔ گیمر و کامپیوتری کوچک بودم. به همین خاطر Krass Abschlussklasse یک چالش شدید بود: اولش اصلاً متوجه نشدم که ناگهان همان پسر بد شدهام که دخترها عاشقشاند، و هنوز هم باید این را قانعکننده اجرا میکردم. خیلی از جانی دپ جوان تماشا کردم، چون تهیهکنندهها گفتند یادآور Cry Baby است، و به کستینگها و آدیشنهای قدیمی لئوناردو دیکاپریو و برد پیت نگاه کردم که نقشهای مشابهی بازی کرده بودند. مخصوصاً یک کتاب بازیگری خریدم و تمرین کردم — آنموقع تقریباً تنها بودم، کمی منزوی و کنارهگیری کرده بودم و در واقع قبلاً تصمیم گرفته بودم علوم کامپیوتر بخوانم. وقتی امروز با چند سال فاصله به آن نگاه میکنم، متوجه میشوم چه پروژهٔ دیوانهواری واقعاً بود — چیزی که آنموقع واقعاً درکش نکردم، مثل تقریباً همهٔ پروژههایی که بخشی از آنها بودم. امروز میتوانم واضح بگویم یکی از باحالترین و طولانیترین پروژهها بود، خیلی من را یاد آن دوره میاندازد، و خیلی خوشحالم که وجود دارد. باز هم از همهٔ افراد درگیر برای این فرصت و اعتماد تشکر میکنم، برای اینکه گذاشتند این نقش را بازی کنم، برای حمایت و تحسینم، و برای اینکه همه همیشه به من ایمان داشتند و با من مهربان بودند. بیشتر و بیشتر متوجه میشوم چقدر شانس آوردهام.
تیتراژفصل 1 · 15 قسمت · از 17 June 2019 · RTL II (RTL+)تهیهکننده: Tresor TV Produktions GmbH · کارگردانی: Ali Hassan، Patrick Hammerschmidt، Volker Schwabبا حضور Lean Fargel، Gioele Viola، Annelie Henze، Julie Weber
- Köln 50667
نقش ثابت Lee Puck در سریال روزانهی RTL II در Cologne.
بیشتر بخوانید
Köln 50667 من را بزرگ کرد. الان تقریباً دقیقاً ده سال از آن میگذرد — قسمتها حدود سه ماه قبل از پخش فیلمبرداری میشدند، پس اولین روز کاریام سر صحنه اوایل ۲۰۱۵ بود. تازه ۱۸ ساله شده بودم، در ۱۷ سالگی آبیتورم را تمام کرده بودم، از خانه رفته بودم و در یک آپارتمان ۱۷ متری در Zülpicher Platz زندگی میکردم که بهسختی میتوانستم اجارهاش را جور کنم. از ۱۶ سالگی قبلاً نقشهای کوچک سیاهیلشکری و مکمل در filmpool بازی کرده بودم؛ یکجایی، وسط درخواستهای دانشکدهٔ فیلمم، برای Köln 50667 با من تماس گرفتند. مطمئن نبودم، فقط چند روز رفتم که ببینم چیست — و ماندم.
آنجا بود که با Aaron، Luis، Gianni، Amira و Lara آشنا شدم، که برای آن فصل از زندگیام صمیمیترین دوستانم شدند. با نگاه به گذشته، همهچیز از اینجا شروع شد. واقعاً نمیدانستم با خودم چه کنم، دانشکدههای فیلم رد کرده بودند — و برای اولینبار حس کردم واقعاً بهجایی تعلق دارم. بدون اینکه خیلی متوجه شوم، filmpool همهٔ ما را پذیرفت و در همهچیز جای داد: داستان، شرکت، آنچه بعدش آمد. روی رشد ما سرمایهگذاری کردند — کلاسهای بازیگری با مربیهای حرفهای، فضا برای خلق کردن — و گذاشتند کانال یوتیوب خودمان را راه بیندازیم، Haus 9، که حتی در سریال هم گنجانده شد. اینستاگرام و یوتیوب هنوز تازه بودند؛ تقریباً هر روز در تلویزیون بودیم و این را با فرمتهای خودمان، همکاریها و رویدادها ترکیب میکردیم. زمانی که با گروه دوستانت در کلن قدم میزدی و همهجا شناخته میشدی.
آنجا چیزهای فوقالعادهای یاد گرفتم — دربارهٔ تولید، دوربین، لباس، گریم، فیلمنامه، و بیش از همه دربارهٔ تولید سریالی پیوسته با چند تیم دوربین، نویسنده و تهیهکننده. در نهایت توانستم در توسعهٔ سریالهای جدید کمک کنم و برای شرکت جلوی دوربین بایستم. خط داستانیها فیلمنامهای و داستانی بودند، اما همهچیز مثل یک «مستند» ضبط میشد — ریالیتیتیوی — که با فاصله یکی از بهترین تمرینهای بازیگریای بود که داشتم: هر روز فیلمبرداری، بداههپردازی زیاد در طول یک طرح داستانی مشخص. اولین شغل واقعیام هم بود که بیش از سه ماه دوام آورد.
در قسمت ۷۰۰ حتی توانستم بهعنوان Lee Puck کارگردانی کنم، یک فیلم کوتاه زامبی خودم که در دل سریال شکل میگیرد — «Surprise». فیلم تمامشده را میتوانید در بخش تولید رسانه، زیر Film ببینید.
این سریال زندگی یک گروه دوستان جوان کلنی دور Elli و دار و دستهاش را دنبال میکند — آپارتمان در Zülpicher Platz، دوستیها، دعواها، مهمانیها، اولین تصمیمهای بزرگ. کاراکتر من، Lee Puck، بهعنوان یک نقش مکمل ثابت در ۶۹ قسمت اجرا شد، از پخش اول در ۳۰ آوریل ۲۰۱۵ تا ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۶.
دورانی وحشی و فوقالعاده که در آن اعتماد، دلگرمی و حمایت آدمهایی را داشتم که در من چیزی میدیدند که خودم بهسختی میتوانستم آنموقع ببینم. بعد از ده سال بالاخره وقت، شجاعت و عشقش را پیدا کردم که همهٔ اینها را نشان دهم، آن را به یک فصل تبدیل کنم و بهنوعی آن را ببندم. بهسادگی: ممنونم — برای خاطرات، مهارتها، و همهٔ آدمهایی که آنجا توانستم ملاقات کنم.
قسمتها: 587, 589, 593, 594, 600, 607, 609, 612, 613, 621, 622, 628, 630, 631, 632, 633, 638, 641, 648, 655, 659, 661, 670, 673, 675, 679, 683, 685, 687, 689, 691, 692, 693, 696, 700, 709, 711, 715, 717, 719, 721, 722, 723, 726, 735, 736, 737, 739, 742, 743, 744, 747, 749, 752, 753, 755, 758, 759, 762, 763, 764, 765, 767, 768, 770, 771, 772, 775, 776.
تیتراژسریال روزانه · 69 قسمت (587–776) · RTL IIتهیهکننده: filmpool (Filmpool Entertainment GmbH، Cologne)
- Haus 9
بیشتر بخوانید
قسمت 1: Die Bambussohle ۱۱ شهریور ۱۳۹۴
قسمت 2: Tanktop oder Latzhose? ۱۸ شهریور ۱۳۹۴
قسمت 3: Wenn Patrick feiern will ۱ مهر ۱۳۹۴
قسمت 4: Wo ist James? ۲۹ مهر ۱۳۹۴
قسمت 5: Woher kommst du? ۲۰ آبان ۱۳۹۴
قسمت 6: Weihnachten ۲ دی ۱۳۹۴
قسمت 7: Hangover ۲۴ اسفند ۱۳۹۴
- جستوجوی روح(SOUL SEARCH)
بیشتر بخوانید
- خاطرات سالهای بعد از مدرسه
بیشتر بخوانید
- Tatort — „Die Kalten und die Toten"(Tatort — „Die Kalten und die Toten“)
نقش مهمان در Tatort نسخهی Berlin، در کنار Meret Becker و Mark Waschke — در نقش Jack.
بیشتر بخوانید
یک روز آژانسم آنموقع برایم یک کستینگ برای Tatort فرستاد. کمی جدیتر از ای-کستینگ قبلی بود و نقش هم نقش سختی بود: بهترین دوست گیِ قربانی را بازی میکردم. چون از اول مشخص نیست که این کاراکتر گی است، اول به قتل بهترین دوستم از روی حسادت مظنون میشوم. بعد در یک صحنهٔ بازجویی خیلی زود مشخص میشود که کاراکتر گی است و در طول زمان دو کارآگاه مدام سروکلهشان پیدا میشود، دربارهٔ چیزهای جدید از من سؤال میکنند، سرنخ میدهند — تا اینکه وقتی بفهمم واقعاً چه کسی بهترین دوستم را کشته، بالاخره انتقام میگیرم. صحنهای که باید در ای-کستینگ بازی میکردم دقیقاً همان بود که میگویم با مردها میخوابم. تمرین تازهای برایم بود، چون تا آنموقع هیچوقت کاراکتری با گرایش جنسی متفاوت بازی نکرده بودم؛ در عین حال هیچ صحنهٔ رابطهٔ جنسی گیای در کار نبود، واقعاً موضوع محتوای داستان بود. برای ای-کستینگ خیلی زحمت کشیدم و در نهایت نقش را گرفتم.
بعد به برلین رفتم و برای اولینبار روی لوکیشن Tatort بودم. با Mark Waschke و Meret Becker آشنا شدم که کاملاً دیوانهکننده بود — قبلاً خیلی از کارهای Mark Waschke را دیده بودم و Meret Becker را هم از طریق پدر و مادرم میشناختم، و حالا ناگهان کنار هر دویشان بازی میکردم. سر صحنه خیلی مضطرب بودم. کارهایی که قبلاً کرده بودم Krass Abschlussklasse و Köln 50667 و چند پروژهٔ خودم بود، و آنموقع اطرافم پر از نفرت و احتمالاً حسادت هم بود. این دقیقاً همان چیزی بود که همه همیشه میگفتند هیچوقت به آن نمیرسم — و حتی فعالانه هم دنبالش نرفته بودم. ناگهان در برلین بودم، میرفتم برای گریم، لباس و اتاق گریم شخصی خودم را داشتم، هتل داشتم، راننده میآمد دنبالم. کارگردان کاملاً به من اعتماد داشت و خیلی تحسین شدم. حتی یکبار هم که شده در Tatort بودن تجربهٔ فوقالعادهای بود و به من اعتمادبهنفس داد.
یک نکتهٔ جالب: حدود یک هفته در برلین بودم و چند ماه بعد تماس گرفتند و پرسیدند آیا میتوانم همهچیز را دوباره ضبط کنم، چون خیلی نامفهوم صحبت میکنم — همان لهجهٔ کلن که کاملاً بهگوش میآید. مخصوصاً دوباره به برلین پرواز کردم و چند ساعت در استودیو دوباره دوبله کردم. اما در پخش اول آلمانی، صدای من در کار نبود؛ صدای دیگری گذاشته بودند و کاملاً روی من دوبله کرده بودند. در نهایت هیچکس صریح به من نگفت که صدایم خیلی بم است و بهاندازهٔ کافی همجنسگرا بهنظر نمیرسد — بعضیها بعداً این را گفتند، و الان میتوانم درکش کنم: وقتی پخش را میبینی واقعاً میشود فکر کرد صدای دیگر بهتر جور درمیآید. اما تیم و تولید کلیپ من را با صدای واقعی خودم برایم فرستادند — همین ویدیوی اینجا، این بخشها همان قسمتهای اصلیاند، همانطوری که آنموقع صحبت میکردم. پخششدن با صدای دیگری آنموقع واقعاً من را دچار ناامنی کرد.
با اینحال، در کل حتی شدیدتر هم بود، چون خیلی خیلی زیاد آدم برای اولینبار من را در تلویزیون آلمان شناختند. پدر و مادر دوستانم به بچههایشان نوشتند که من را دیدهاند، و بچهها هم به من نوشتند. آنموقع دوباره پارهوقت در بخش توسعهٔ Filmpool کار میکردم و به خیلیها نگفته بودم که این را فیلمبرداری کردهام یا کِی پخش میشود. روز بعد به Filmpool رفتم و مدیرعامل و همهٔ تهیهکنندهها آن را دیده بودند — قشنگ بود و به من افتخار داد، چون Filmpool جایی بود که اولین دورهٔ بازیگریام را با Köln 50667 آنجا داشتم، و اساساً اولین عضو بازیگرِ Köln 50667 بودم که تا Tatort رسید. یک موفقیت بزرگ. با اینحال آنموقع دربارهٔ همهچیز خیلی دچار ناامنی بودم — شاید چون برای اولینبار به آن سطح رسیده بودم و اطرافم پر از بازیگرهای واقعی بود. Tatort واقعاً برایم تأثیرگذار بود، تیمهای دوربین، بازیگرها؛ واقعاً حس کردم در این بازی یک سطحی وجود دارد. بعدش پروژههای زیادی از دلش درآمد، از جمله Forever Club، که آن هم یک تولید ARD بود — دوباره یک رادیوپلی، دوباره در برلین. از آنموقع یک پروفایل IMDb دارم، در رجیستر بازیگری هستم، پروفایل Crew United دارم و با اینها واقعاً رسماً بازیگر هستم. Krass Abschlussklasse قبلاً هم من را ثبت کرده بود، اما بعد از Tatort قطعی شد.
اینجا هم میخواهم دوباره تأکید کنم چقدر قدردانم که این افسانههای بازیگری اینقدر گرم از من استقبال کردند، که همهچیز اینقدر خوب پیش رفت و توانستم کل تیم را ملاقات کنم — همه فوقالعاده مهربان بودند. حمایت شدم، کارگردان خوب راهنماییام کرد، صحنهها جواب داد، و گریم، مو و لباس هم پیچیدهتر بود؛ وقت بیشتری گذاشته شد و دقت بیشتری به خرج داده شد تا همهچیز درست جا بیفتد. با یک فیلمبردار جایزهگرفته و یک تیم صدای جایزهگرفته کار کردم و واقعاً توانستم در یک سریال آلمانی بازی کنم — تا امروز فقط سپاس و عشق بیپایان. گاهی کاری میکنی و اصلاً متوجه نمیشوی که دقیقاً وسط همان روندی هستی که همیشه میخواستی در آن باشی — چون اینقدر مضطربی، یا اینقدر مشغول کار کردنی. نمیگویم آرزویش را داشتم، ولی یکجایی آرزویش را هم داشتم. مدتها با این کلنجار رفتم: عاشق بازیگریام، بودن سر صحنه، ساختن چیزی با آدمهای دیگر و بازیکردن داستان با هم — ولی همیشه هم یکجور پارانویا نسبت به پخششدنش و دیدهشدن توسط مردم داشتم. وقتی خودم را تماشا میکردم، همیشه فکر میکردم آیا خیلی چاقم، یا مردم الان فکر میکنند واقعاً گی هستم، چون نسبتاً درونگرا هستم و زیاد از خودم نشان نمیدهم. این یکجور بیماری بود که خیلی از بازیگرهای Köln 50667 و ریالیتیشوها داشتند: اینکه اصلاً خودت را بهعنوان بازیگر نمیدیدی، پر از شک به خود و سندروم ایمپاستر. امروز، با چند سال فاصله، به گذشته نگاه میکنم و فکر میکنم: آن یک اجرای درجهیک بود، پخش میشود، بهترینت را دادی — و مسئلهٔ صدا مهم نیست، دلایل دیگری داشت. این هم چیزیست که در نهایت من را جلو برد.
تیتراژقسمت 1178 از سریال Tatort · چهاردهمین پروندهی تیم Berlin، Rubin & Karow · اولین پخش: 14 Nov 2021 · Das Erste / ORF / SRFتهیهکننده: Schiwago Film GmbH (به سفارش ARD Degeto و rbb) · کارگردانی: Torsten C. Fischer · نویسندگی: Markus Buschبا حضور Meret Becker، Mark Waschke، Tan Caglar، Jule Böwe، Andreas Döhler
تجربههای اولیه
اولین صحنه: یک گروه تئاتر در دوران دبستان. در نهسالگی، یک اردوی چهارهفتهای استانت که به فیلمبرداری یک موزیک ویدئو برای Hot Banditos هم منجر شد. مدلینگ چاپی و درونفروشگاهی برای Karstadt Sport (پیراهن South Korea، کمپین World Cup حدود 2010). نقشهای پسزمینه و روزمزد (2014–2017) در چند فرمت اسکریپتد-ریالیتی گوناگون، از جمله Verdachtsfälle، Auf Streife و Der Lehrer، بهعلاوهی سریال Weinberg (بدون تیتراژ). و چند نقش کوچک در فرمتهای YouTube.
ادامه دارد. برای استعلام یا پیشنهاد نقش — با من تماس بگیر.
hey@henny.info →